امشب از خدا مي نويسم
من !
دختر مات گرفته ي شيشه هاي اين برزخ
به گريه هاي زني
ريسه مي روم
گليم سياهم را تار و پود ميزند
از پرده ها بيزارم حتي
كه از لابه لايشان
چشم غره هاي زن همسايه را تاب نمي آورم
مثلا" مي نويسم
پدر تمام اتاقهاي خانه را
به بن بست ميكشد
مادر تنهايي ام را تا ستون فقرات خانه جيغ ميكشد
كلافه ام!
سجاده اي براي پهن كردن نيست.
مات
توي چشمهاي خدا خيره شوم......
استغفرالا..
آرزوهايم را روي پريشان ترين كدام تارمويم نوشتي
كه دم به دقيقه به باد ميرود و ذبحم مي كند
اصلا" قرباني ترم كن!
بزن كه اين سرما سوز دارد!
بزن !
فجيع تر بزن
كنار اين مرد از زن هم زن تر شدم
بزن كه دهاتي ترين دختر اين شهر
زير هجوم بادهاي هرزه
از هر ديواري كوتاه مي آيد
نفسم را در چارچوب آخرين گناهم
پرت مي كنم
اما آن قدر بزرگ است آسمان زير سوال ميرود
فردا
كجاي اين آسمان باسياهترين مدادشان
رنگم ميزنند
مردم
ببريدم از اين خانه !
كه مادر دعايم مي كند
پدر مدام نام مرا قسم ميخورد
تمامش مي كنم
عصيانم هيچ جايي براي اين كاغذ ندارد
از اول هم دنيا را اشتباه نوشتم
شايد از هيچ خالي تر باشم
اما از هيچ گناهي خالي نيستم .
باور كنيد!
خالي نيستم
ساناز مهرگان _