خورشيدي مي كشم

مجذور بيست و شش سالگي ام

كه خط هايش واضح نيست

نگاهت را

پشت كدام نگاهم ايستاده اي؟

كه هر چه كوتاه مي آيم كوتاهتر مي روم

كنار همين حوض

كه ماهي ها انگشتانم را ضجه مي زنند

چمدان نرفتنم را باز!

نه !

شك نكن

لحظه اي چشمانت را مكث مي كنم

مثل ديوانه هاي زنجيري

احتمال مي دهم

ماهي قرمز كوچك را كنار بزنم

كه هر چه زودتر اشكهايش را

در آب بشويد

 

دل توي دلم نيست

فرصتي نمانده است

خودت را گول مي زني

ماهي هاي بيچاره هم مي دانند

آسمان طرف مرا مي گيرد.

 

رفتنم شكل يك علامت سوال بود

آهاي !

ديگر هيچ سقفي تو را به ياد من نمي اندازد

 براي پريدن

بالهايم را شتك مي زنم

سياه چادرم را

در باغچه ي دور همين نزديكي

پرت مي كنم

و با روشن ترين چادرم

چشمان مادرم را بغض.

براي عبور از اينهمه دلتنگي

دلم چه آسمان و ريسماني به هم مي بافد .

تشنه ام

از فرط تشنگي

نيلي آسمان را يك نفس سر مي كشم

و تا آنجا كه هنوز كسي عاشقم نشده

مي دوم

شايد براي ماهي ها يك دهان پاييز بخوانم و بروم

شايد هم نه !

كسي چه مي داند؟!