شعر اول :

به بهانه ی تولدم ( 20 دیماه ) گر چه گذشت اما هنوز دی ماه است .

 

 هوهوی لااله در وقت باد

هفت ماهگی ام را در دی ماهگی ام

درد می کشد مادر.

که زود زندگی بکنم

حالا به تماشای روزهایم نشسته

عقربه ها هزار و چندین دور چرخیده اند

 و من بزرگ شده ام

بزرگتر از آب و آیینه

و به اندازه ی یک آسمان از آغوشش پر کشیده ام .

 

شعر دوم :

 

 

میان خرمالوهایی که می چیدی

سیبی ام از درخت جاذبه

که از لابه لای انگشتهات

به آغوش دهانت رسیدم

قصه همین جا تمام نمی شود که

چرخیدم و یکجا طعم گسی در من شناور شد

که هر روز به دستهای تو

کفن تعارف می کرد .

 

رویایت را عرق ریختم

در شرجی ترین هوای لحظه هات

گفتی برای یک عمر بس مان است .

باور نمی کنم

چله نشین روزهایم شده ای

من از این شعر ، از تو بیرون نمی ریزم

 

انگشتهای تو در پیچش موهام شنیدنی ست

دروغ که نیست

رنگ هم بزنی اگر روی پیراهن خیسم ،

یک دهان پاییز کلاغها

کوس رسوایی من است .

 

وقتی همه خوابند

به پاییز بگو

چمدانهای رفتنش را به اولین ایستگاه می برم

و هر روز درخت می شوم

که با دهان لجوجمان سیب های درشتش را

یک نفس سر بکشیم

تا کفاف جوانی مان باشد .

و اتفاق که همیشه خودش را می اندازد

بیفتد و

خرمالوها میان قهقهه ی دستهایمان

به خلیج درد تن در دهند .