دستی از این شهر تکانم می خورد
و مردی به وسعت چادر نماز مادرم
دیروز پریشانی ام را
در کمرگاه خسته ی اتاق
جیغ می زند .
هیچی ا لکی نبود
نه زن
نه مرد
حتا خدا روی پله ها نشسته بود
و از غصه سیگار می کشید .
تو نه سیب داشتی
نه انار
من در تو سرخ که افتادم
خدا به گریه افتاد
که بودا در چشمهایت جاخوش کرده بود .
من بی بهانه در شهر دستهایت نمی پلکم
در پشت تو آن خدایی مجابم کرد
که از دوستت دارم های تو بیرون می پرید .
فراموش شود
ابلیسی که شعله می کشید
بر ویرانی زنی که دیگر نیست
شاید
مَرد
اما نه دیگر خدایی روی پله هاست
نه حیایی
که دکلته گی ام را در تمام این قصه زندگی کند
بگذریم ؟
زیر این اشکهای سیال خونین هم
سقط نمی شود در من فراموشی .
من اما
خوب می دانم
بهانه در دهانت نشست کرده
که سیگارت را در من دود می کنی
و من آنقدر زن هستم
که خوب می فهمم
شانه هایت هوس در یا شدن دارند !
ساناز مهرگان _