دستی از این شهر تکانم می خورد

و مردی  به وسعت چادر نماز مادرم

دیروز پریشانی ام را

در کمرگاه خسته ی اتاق

جیغ می زند .

هیچی ا لکی نبود

نه زن

نه مرد

حتا خدا روی پله ها نشسته بود

و از غصه سیگار می کشید .

تو نه سیب داشتی

نه انار

من در تو سرخ که افتادم

خدا به گریه افتاد

که بودا در چشمهایت جاخوش کرده بود .

من بی بهانه در شهر دستهایت نمی پلکم

در پشت تو آن خدایی مجابم کرد

که از دوستت دارم های تو بیرون می پرید .

فراموش شود

ابلیسی که شعله می کشید

بر ویرانی زنی که دیگر نیست

شاید

مَرد

اما نه دیگر خدایی روی پله هاست

نه حیایی

که دکلته گی ام را در تمام این قصه زندگی کند

بگذریم ؟

زیر این اشکهای سیال خونین هم

سقط نمی شود در من فراموشی .

من اما

خوب می دانم

بهانه در دهانت نشست کرده

که سیگارت را در من دود می کنی

و من آنقدر زن هستم

که خوب می فهمم

شانه هایت هوس در یا شدن دارند !

 

 

 

 

 

 

تو در گلوی خیابان گیر کرده بودی

و من 

بین چشم هایی که راه خانه را گم کرده بودند

به سرفه افتادمت

انگشتان برفی ام

زمستانی را سقوط می کنند

که تنگ بوسه های مخملی ات

شانه هایت را برای همیشه کج می روند

باور نمی کنی

سطرها را از تو خالی نمی بندم

از تمام بندها هم که آزادم کنی

هر شب زندانی خوابهایی می شوم

که آغوش تند ترا نفس می کشند

تا بین دستهایی که جانم میدهند

را گم کرده باشم

اتاق از تخت

دور خیالم ضرب که می گیرد

به طرز فجیعی شانه های مادرم را با دستهایت معامله می کنم

که پریشانی موهایم را

بر بازوان خسته این تخت تازیانه کوک کند

در همین گیرو دار کلمات از زبانم لیز می خورند

که من همقد آغوشت می شوم

اصلا" خیالی نیست بزرگتر از این هم بشوی

از آغوش من به اندازه ی یک آسمان

پر نمی گیری

یکجا نمی میرم

من دلی دارم که دم به دقیقه  ترا نشانه می رود

از شوق رقص دستانی

که در استخوانم صلیب می کشد

آرام آرام از پله های تنت بالا می روم

که سر به هوایی ام را در تمام تو به صبح برسانم .

 

خورشید تحمیل چشم هایم می شود

آهای!

تنم آبستن چه فاجعه ایست

که یکریز بوی این خانه را ویار می کند.

 


به من که می رسی

در پیچ و تابم تاب می خوری

و من درست شبیه مریمی شده ام

که هوسهای گندم را خوشه خوشه می خندد .

در گیرو دار این چشمها

پلک می زنی

روی گل گل ِ دامنم عمود می افتی.

آهای سرباز!

تفنگ به دوش روزهایم شده ای

گرگ و میش هوا

بند پوتین هایت را محکم ببند

و جبر نظام را در چشمهای معشوقه ات امتحان پس بده .

اصلا"

 بمان و گندم تعارفم کن !

بیرون نریز از کوچه های شهری

که حلالمان می کند .

نمی دانی چقدر

به خشم شب های خیالی معتاد شده ام

هر ساعتی ام که کوک کرده باشی

زیر این بار کمر خم می کنم

و تا صبح برپا زدنت

در تمام تو وارونه می رقصم

یک زود صبح در همین گیرو دار بارانی چشمهای گیجم

که به پستوی پیکرم پناهشان دادم ،

از مرز بی کسی عبورم بده

تمام شهرت را در تو شنا کنم

از پایه های تخت بالا بیایم و

به دیوانگی دستهایت برسم

آهای سرباز!

نطفه ی جاندار دوستت دارم ها را

در گلوگاه گرگین مان ،

به نقاهت سقط راضی نشو

غیر از این هر چه کردی گلنگد نت را بکش !

در فاصله ی دو انگشت

به چشمهای معشوقه ات نشانه برو

و روی دست هایت که کوهستانی از یخ است

 به آغوش مرگ رهایم کن !

دوشعر

 

شعر اول :

به بهانه ی تولدم ( 20 دیماه ) گر چه گذشت اما هنوز دی ماه است .

 

 هوهوی لااله در وقت باد

هفت ماهگی ام را در دی ماهگی ام

درد می کشد مادر.

که زود زندگی بکنم

حالا به تماشای روزهایم نشسته

عقربه ها هزار و چندین دور چرخیده اند

 و من بزرگ شده ام

بزرگتر از آب و آیینه

و به اندازه ی یک آسمان از آغوشش پر کشیده ام .

 

شعر دوم :

 

 

میان خرمالوهایی که می چیدی

سیبی ام از درخت جاذبه

که از لابه لای انگشتهات

به آغوش دهانت رسیدم

قصه همین جا تمام نمی شود که

چرخیدم و یکجا طعم گسی در من شناور شد

که هر روز به دستهای تو

کفن تعارف می کرد .

 

رویایت را عرق ریختم

در شرجی ترین هوای لحظه هات

گفتی برای یک عمر بس مان است .

باور نمی کنم

چله نشین روزهایم شده ای

من از این شعر ، از تو بیرون نمی ریزم

 

انگشتهای تو در پیچش موهام شنیدنی ست

دروغ که نیست

رنگ هم بزنی اگر روی پیراهن خیسم ،

یک دهان پاییز کلاغها

کوس رسوایی من است .

 

وقتی همه خوابند

به پاییز بگو

چمدانهای رفتنش را به اولین ایستگاه می برم

و هر روز درخت می شوم

که با دهان لجوجمان سیب های درشتش را

یک نفس سر بکشیم

تا کفاف جوانی مان باشد .

و اتفاق که همیشه خودش را می اندازد

بیفتد و

خرمالوها میان قهقهه ی دستهایمان

به خلیج درد تن در دهند .

 

 

  

 

 

به چشمهای این گربه پلنگ

دچار شدم

باور نمی کنی

دیوارها دور سرم گیج که می خورند

به میهمانی دستهایی می روم

که هر شب در آزادی ام

خیال می کنند.

یک مشت نگاهم را برایت پست می کنم

میدانم به طرز فجیعی دوستشان داری

بگیر و به پای قولهای هر شبه ات بیا !

 

اصلا" درخت شوم مرا میوه می چینی؟

و دوستت دارم هایت را در پریشان ترین تار مویم

در اتاق می باری ؟

 

معلوم که نیست

شاید بهانه ای شود از این پلنگ زین کرده پایین بیایم

و دکلته گی ام را در تمام تو

از سر خوابهایم بپرانم .

 

کلافه ام !

شاید هنوز به قول مادرم

بزرگ نشده ام آنقدر

که خوابهایم را هیچ خیاطی اندازه نمی کند.

 

بیچاره مادرم !

در دلم به حرفهایش می خندم

بی شرمانه فکرم به چشمهای تو بر می خورد

اما

زبانم در پاشنه ی دهانم نمی چرخد

نمی افتد

نمی ریزد

که فقط برادرانم را به بوی پیراهنم تشنه نکرده باشم

اگر نه

خدای برادرانم خوب می داند ، می فهمد

به چشمهای این گربه پلنگ دچار شده ام .

 

 

 

 

 

 

کنار این موج

به تماشای گوش ماهی ها ببرم .

نترس !

هراس این دریا

از تن ماهی ها که بگذرد

حتما" به ما سلام می کند .

بی خیال شکستن

بنشین و در من حلال  شو!

دستهایت را

تالاب انزلی کن

وماتیک را از لبهایم سر بده

امشب از پیاله های تو پر می شوم

سر میروم

گر می گیرم

باران های این نگاه

رو به هیچ نگاهی التماس نمی کنند

ببین !

اصلا" به بهانه ی زمینگیر شدنم

روی تن داغ ماسه ها

اسیرم ...

نه !

تمامش کن !

بنشین و در من حلال تر شو!

و من دریایی ترین عروس این ساحل

ماندنت را توی گوش تمام گوش ماهی ها بخوانم

که در سکوت دریا نطفه ببندد.

 *

 رویاهایم شنیدنی ست

ذهن کودکانه ام را

با همین چند تا مداد رنگی هاشور می زنم

تو وقتی در تمام این شعر راه می روی

لااقل به هوای این بازی خیلی خلاصه از خودت بیرون بزن .

نفسم را در یک های نفست گره بزن

و مرا در تمام جهان سقط کن .

 

امشب کنار همین رویا

پشت پرده ی تیره ی اتاقم

تو را یکریز اشک می ریزم

که به یغما کشاندی ام .

 


خورشيدي مي كشم

مجذور بيست و شش سالگي ام

كه خط هايش واضح نيست

نگاهت را

پشت كدام نگاهم ايستاده اي؟

كه هر چه كوتاه مي آيم كوتاهتر مي روم

كنار همين حوض

كه ماهي ها انگشتانم را ضجه مي زنند

چمدان نرفتنم را باز!

نه !

شك نكن

لحظه اي چشمانت را مكث مي كنم

مثل ديوانه هاي زنجيري

احتمال مي دهم

ماهي قرمز كوچك را كنار بزنم

كه هر چه زودتر اشكهايش را

در آب بشويد

 

دل توي دلم نيست

فرصتي نمانده است

خودت را گول مي زني

ماهي هاي بيچاره هم مي دانند

آسمان طرف مرا مي گيرد.

 

رفتنم شكل يك علامت سوال بود

آهاي !

ديگر هيچ سقفي تو را به ياد من نمي اندازد

 براي پريدن

بالهايم را شتك مي زنم

سياه چادرم را

در باغچه ي دور همين نزديكي

پرت مي كنم

و با روشن ترين چادرم

چشمان مادرم را بغض.

براي عبور از اينهمه دلتنگي

دلم چه آسمان و ريسماني به هم مي بافد .

تشنه ام

از فرط تشنگي

نيلي آسمان را يك نفس سر مي كشم

و تا آنجا كه هنوز كسي عاشقم نشده

مي دوم

شايد براي ماهي ها يك دهان پاييز بخوانم و بروم

شايد هم نه !

كسي چه مي داند؟!

 

 

 

 

 

امشب از خدا مي نويسم

من !

دختر مات گرفته ي شيشه هاي اين برزخ

به گريه هاي زني

ريسه مي روم

گليم سياهم را تار و پود ميزند

از پرده ها بيزارم حتي

كه از لابه لايشان

چشم غره هاي زن همسايه را تاب نمي آورم

مثلا" مي نويسم

پدر تمام اتاقهاي خانه را

به بن بست ميكشد

مادر تنهايي ام را تا ستون فقرات خانه جيغ ميكشد

كلافه ام!

سجاده اي براي پهن كردن نيست.

مات

توي چشمهاي خدا خيره شوم......

استغفرالا..

آرزوهايم را روي پريشان ترين كدام تارمويم نوشتي

كه دم به دقيقه به باد ميرود و ذبحم مي كند

اصلا" قرباني ترم كن!

بزن كه اين سرما سوز دارد!

بزن !

فجيع تر بزن

كنار اين مرد از زن هم زن تر شدم

بزن كه دهاتي ترين دختر اين شهر

زير هجوم بادهاي هرزه

از هر ديواري كوتاه مي آيد

نفسم را در چارچوب آخرين گناهم

پرت مي كنم

اما آن قدر بزرگ است آسمان زير سوال ميرود

فردا

كجاي اين آسمان باسياهترين مدادشان

رنگم ميزنند

مردم

ببريدم از اين خانه !

كه مادر دعايم مي كند

پدر مدام نام مرا قسم ميخورد

تمامش مي كنم

عصيانم هيچ جايي براي اين كاغذ ندارد

از اول هم دنيا را اشتباه نوشتم

شايد از هيچ خالي تر باشم

اما از هيچ گناهي خالي نيستم .

باور كنيد!

خالي نيستم

ریه هایم

امشب از هوا پر نیست

و این نفس !

زنی ست که از ریسمان سیاه و سفید می ترسد

وتو !

بوآ ماری که تنم را پوست می اندازی

امشب از شعرهایم پا که می خورم

پشت محض ترین خطایم قایم می شوم

زیر توفیق این چتر اجباری _

لابه لای جرز پستوهای ورم کرده

زنی ست که از تعفن

گناه

بوی خون می دهد

نه !

من که زن نیستم

ولی انگار توی این خانه زن هستم

مادر !

گریه هایم سرازیر دامن مردی ست که لبخند را نمی داند

شخص دومم را درک کن !

کلمات شعرم را مردی سر می کشد

که امشب تمام پیکرم پیاله می طلبدش

اصلا" شاید انگشتانم را

لمس کند

و با نخستین سوت

سقف متروکترین واگن قطار را

برای نشستن ترک ....! ؟

می خواهم عاشقش بشوم

عاشقش می شوم

مرد خلسه های دمادم !

شیزوفرنی ام را با یک مشت قرص هم نمی توانی حل کنی

من ! کرانه نبودم

کویر شدم

کویر شدم

هرزه هم نمی ریزم از لباسم

فقط تخته تابوت این عشق

سمت خیابانت کشیده شد.

ببر !

ببر به هر سمت و سویی ام

که می خواهی

می دانم

می دانم

مریم هم اگر بشوم به هرزگی ام شک نمی کنی

اما

من تو را در زنیتم دیدم

تو مرا اشتباه می بینی !

اشتباه می بینی !

دیوارها دور سرم تیر می کشند

بوی جهنم که می گیرم

تمام تنم پوست می اندازد

بعید نیست

تادو ،سه ساعت دیگر

خانه را

بالا بیاورم

من!

زنی که از ریسمان سیاه وسفید می ترسد

تنش آبستن چه فاجعه ایست؟

که یکریز

بوی این خانه را ویار می کند؟!

سکوت نکن!

بی وفائیت در گلوی این خانه گیر کرده

که مرا به ستوه می آورد.

برگرد ! برگرد ! جهنم از آن خودت!

پاشنه اسپرت ترین کفشم را می کشم

وتا آنجاکه

هنوز کسی عاشقم نشده

دور میشوم...........

ویک دهان پاییز برایت می خوانم

تندتر از همیشه می روم

که حتی

به گرد پایم هم............