امشب از هوا پر نیست
و این نفس !
زنی ست که از ریسمان سیاه و سفید می ترسد
وتو !
بوآ ماری که تنم را پوست می اندازی
امشب از شعرهایم پا که می خورم
پشت محض ترین خطایم قایم می شوم
زیر توفیق این چتر اجباری _
لابه لای جرز پستوهای ورم کرده
زنی ست که از تعفن
گناه
بوی خون می دهد
نه !
من که زن نیستم
ولی انگار توی این خانه زن هستم
مادر !
گریه هایم سرازیر دامن مردی ست که لبخند را نمی داند
شخص دومم را درک کن !
کلمات شعرم را مردی سر می کشد
که امشب تمام پیکرم پیاله می طلبدش
اصلا" شاید انگشتانم را
لمس کند
و با نخستین سوت
سقف متروکترین واگن قطار را
برای نشستن ترک ....! ؟
می خواهم عاشقش بشوم
عاشقش می شوم
مرد خلسه های دمادم !
شیزوفرنی ام را با یک مشت قرص هم نمی توانی حل کنی
من ! کرانه نبودم
کویر شدم
کویر شدم
هرزه هم نمی ریزم از لباسم
فقط تخته تابوت این عشق
سمت خیابانت کشیده شد.
ببر !
ببر به هر سمت و سویی ام
که می خواهی
می دانم
می دانم
مریم هم اگر بشوم به هرزگی ام شک نمی کنی
اما
من تو را در زنیتم دیدم
تو مرا اشتباه می بینی !
اشتباه می بینی !
ساناز مهرگان _