تو در گلوی خیابان گیر کرده بودی

و من 

بین چشم هایی که راه خانه را گم کرده بودند

به سرفه افتادمت

انگشتان برفی ام

زمستانی را سقوط می کنند

که تنگ بوسه های مخملی ات

شانه هایت را برای همیشه کج می روند

باور نمی کنی

سطرها را از تو خالی نمی بندم

از تمام بندها هم که آزادم کنی

هر شب زندانی خوابهایی می شوم

که آغوش تند ترا نفس می کشند

تا بین دستهایی که جانم میدهند

را گم کرده باشم

اتاق از تخت

دور خیالم ضرب که می گیرد

به طرز فجیعی شانه های مادرم را با دستهایت معامله می کنم

که پریشانی موهایم را

بر بازوان خسته این تخت تازیانه کوک کند

در همین گیرو دار کلمات از زبانم لیز می خورند

که من همقد آغوشت می شوم

اصلا" خیالی نیست بزرگتر از این هم بشوی

از آغوش من به اندازه ی یک آسمان

پر نمی گیری

یکجا نمی میرم

من دلی دارم که دم به دقیقه  ترا نشانه می رود

از شوق رقص دستانی

که در استخوانم صلیب می کشد

آرام آرام از پله های تنت بالا می روم

که سر به هوایی ام را در تمام تو به صبح برسانم .

 

خورشید تحمیل چشم هایم می شود

آهای!

تنم آبستن چه فاجعه ایست

که یکریز بوی این خانه را ویار می کند.