به من که می رسی
در پیچ و تابم تاب می خوری
و من درست شبیه مریمی شده ام
که هوسهای گندم را خوشه خوشه می خندد .
در گیرو دار این چشمها
پلک می زنی
روی گل گل ِ دامنم عمود می افتی.
آهای سرباز!
تفنگ به دوش روزهایم شده ای
گرگ و میش هوا
بند پوتین هایت را محکم ببند
و جبر نظام را در چشمهای معشوقه ات امتحان پس بده .
اصلا"
بمان و گندم تعارفم کن !
بیرون نریز از کوچه های شهری
که حلالمان می کند .
نمی دانی چقدر
به خشم شب های خیالی معتاد شده ام
هر ساعتی ام که کوک کرده باشی
زیر این بار کمر خم می کنم
و تا صبح برپا زدنت
در تمام تو وارونه می رقصم
یک زود صبح در همین گیرو دار بارانی چشمهای گیجم
که به پستوی پیکرم پناهشان دادم ،
از مرز بی کسی عبورم بده
تمام شهرت را در تو شنا کنم
از پایه های تخت بالا بیایم و
به دیوانگی دستهایت برسم
آهای سرباز!
نطفه ی جاندار دوستت دارم ها را
در گلوگاه گرگین مان ،
به نقاهت سقط راضی نشو
غیر از این هر چه کردی گلنگد نت را بکش !
در فاصله ی دو انگشت
به چشمهای معشوقه ات نشانه برو
و روی دست هایت که کوهستانی از یخ است
به آغوش مرگ رهایم کن !
ساناز مهرگان _